ســـــــــــــــرِ قرار


وقتی رسیدم بالای سرش خیلی وقت بود که مرده بود .نمیشد هیچ کاری براش کرد .هنوزم سفت و سخت چسبیده بود به سنگه و قرار نداشت کنده بشه .همین جلبک دریایی بالای صفحه را میگم دیروز که سر زده بودم خانقاه خودم دیدمش که بی جون افتاده کنار ساحل .نمیدونم چی شد که یهو قصه زنده بودنش مث این فیلم کارتونیا اومد جلو چشمم .اون لحظه که با یه گروه از دوستاش رقص کنان اومده بود تا به ساحل نقره ای اینجا برسه بعد در یه لجظه چشمش سنگه را دیده بود .حالا سنگه چی داشته که این شیدا میشه نمیدونم اما شایدم سنگه گولش زده باشه این الان به ذهنم رسید .خلاصه فیلم کارتونی تو ذهنم تا وقتی آب هنوز بالا بود همش رقص و پایکوبی جلبکها بود و پیچش شیدایی این جلبک تنها به دور سنگ تا اینکه آب تصمیم می گیره کم کم از ساحل دور بشه .حالا جلبکها همونجور هلهله کنان بطرف آبهای عمیق میرن اما هر چی این دوستشونو صدا میزنن که باهاشون بره موفق نمیشن راضیش کنن .هر چی نصیحتش می کنن فایده نداره عشق این یه تیکه سنگ بوده که اینطور چسبیده بهش یا سنگه نامردی کرده دست اینو ول نکرده که بتونه بره، نمی فهمم .آب هر لحظه پایین و پایین تر میره و جلبکهای ناامید دوستشونو به خدا می سپرن و در حالی که آوازهای غمناک می خونن ازش خدا حافظی می کنن و به قعر دریا بر می گردن .جلبک با عشقش شایدم با دشمنش( منکه نفهمیدم کی به کی بود ) تنها میمونه .آب عقب و عقب تر میره و فیلم کارتونی توی ذهن من غمناک و غمناکتر میشه.مخصوصن اون قسمتش که جلبکه به سنگه اصرار می کنه باهاش بره سنگه میگه من سنگین تر از این حرفام که با تو بیام !

آخرشم نفهمیدم بین این جلبک که حتی پس از مرگشم زیبا بود و اون تکه سنگ چه صنمی بود که این یکی مرد و اون یکی دست از سر جنازه اش هم بر نداشت یا شایدم این یکی فدای اون شد اونم دل نمی کنه .گفتم که من سر در نیاوردم .


تو که میدونی من از هر چیزی باید یه درس بگیرم .درس جلبکی امروز هم اینکه چسبیدن به تکه سنگها تهش مرگه !درس من این بود خوشت نیومد تو یه درس دیگه بگیر .




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 72 ،
2015-07-28


یک مدتی بود بین اینهمه گیر و گرفت موجود که میشود از تویشان یک شری درست کرد گیر داده بودم به این هیبت گنده بکی که روی تپه پشت خانه مان سبز شده .اوایلی که به این خانه آمده بودیم این هیبت گنده ساقه نازکی بود که بین سبزه های روی تپه یک گل بنفش داشت چشم نواز .هر سال این ساقه نازک بزرگ و بزرگتر شد و گلهای بیشمار تری داد اما یک مدتی است که احساس می کنم زیادی دارم به آن ساقه نازکی که بود رو میدهم .یکجور هایی انگار دارد همه تپه را مال خودش می کند .پشت این هیبت عظیم گلهای کوچک دیگری هم هست که دیده نمی شود .برای همین هم گیر داده بودم که باید یک جوری روی این نه بوته نه درخت را کم کرد .

از تو چه پنهان آن زن خودخواه درونم گیر داده بود به بریدن شاخه های اضافی اما دخترک دلرحم درونم دلش برای پرنده ها یی که بین شاخه ها آشیانه دارند و پروانه ها و زنبورهایی که دورش می گردند سوخته بود .در جدال نابرابری گیر افتاده بودم که از پنجره دیدم ،آقای مهربانی که مسئول فضای سبز محله مان است اره برقی بدست دارد سر شاخه های اضافی درختهای بیرون را کوتاه می کند .وقتش بود انتقامم را از این بوته غول پیکر بگیرم .دخترک دلرحم درونم جلویم را می گرفت اما آن یکی زورش چربید و نتیجه این شد که ازآن آقا خواهش کنم بیاید و منظره پشت این بوته غول پیکر را به من برگرداند .

آن مرد آمد .

آن مرد با اره برقی آمد .

اما از من خواهش کرد تا پاییز دست نگهدارم .قول داد خودش اواسط پاییز بیاید و بوته را برایم تا جایی که میخواهم کوتاه کند .

او هم دلواپس پرنده ها و پروانه ها بود .

از خوشحالی زن دلرحم درونم خوشحالم .تا پاییز صبر می کنم .


درس امروز این باشد که اگر شاخه های مزاحم توی زندگیم وجود دارد ، تا هنوز ساقه نازکی هست دل به کندنش بدهم و گرنه برای هَرَس کردنش هم حتی با مشکلات عدیده مواجه خواهم شد ،چه رسد به ریشه کن کردنش .!!!





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 72 ،


وقتی خاک بازی جواب نده .پیاده رویی و عکاسی هم کاری از پیش نبره باید یه کار دیگه کرد .این روزا این سوال رامبد جوان که از مهمونهای برنامه اش می پرسه همش تو سرمه "چکار می کنی حالت خوب شه "و جواب میدم ترانه می خونم با صدای بلند .گاهی با صدای بلند گریه می کنم .یه وقتا کولی بازی هم جواب میده .این روزا با صدای بلند شعر میخونم و می فرستم برای دوستام .آدم همیشه خودش باید یه کاری کنه حالش خوب شه .هیچکس دلش بیشتر از تو بحال خودت نمیسوزه ،حتی اونی که ادعا داره عاشقته .چی داشتم می گفتم .آها آدم باید یه کاری کنه حالش خوب شه .امروز منم بعد از اینکه احساس کردم حالم خوب نیست اول بلند بلند شعر خوندم بعد یه عالمه پیغام برای فروغ نوشتم بعد ترش که ظرفها شسته شده بود شیرینی پختم الانم میرم خاکبازی و تا وقتی فروغ دوباره بیاد و پیغامهامو بخونه همه جوره سعی می کنم حالمو عوض کنم .میخوام وقتی ازم می پرسه "باز تو چته ؟"جواب بدم خیلی هم خوبم .کاشکی تو هم یه کسی مث فروغ داشتی .نمیدونی داشتن یه فروغ تو زندگی چه نعمتیه .سرتو ساعتها بزار رو شونه اش و حرف بزن فقط ممکنه اون دقیقه های آخر از گردن درد نق بزنه .آدم تو هر سن و سالی یه فروغ لازم داره ، یه فروغی که یه چراغم دستش باشه .داشتم فکر می کردم کاش فروغ من وبلاگ داشت اونوقت اینجا معرفیش می کردم تا همه با هم زیر نور چراغش بشینیم و از همصحبتی باهاش کیف کنیم .حالا که با نوشتن این متن احساس بهتری دارم سر قرار صوتی اینباررا تقدیم می کنم به عزیز ترین فروغ دنیا که داره سعی می کنه یادم بده چطور عاشق باشم چطور عاشق بمونم و چطورعاشق زندگی کنم .

پ.ن":عکس و شیرینی این بالا کار امروزه تقدیم به خود خودش




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 64 ،

دیروز رفته بودم چشم چرانی جات خالی حسابی هم چشمهامو تحویل گرفتم.حالا اگه فک کردی رفته بودم یک جای خوش منظره سخت در اشتباهی البته که خوش منظره هم بود اما از آن منظره ها که وقتی می بینی همین اصطلاح معروف چشم چرانی را درباره اش بکار می برند. جانم برایت بگوید دیروز به روایتی روز زن ایرلند بود البته نه آن روز زنی که بابتش خانمها هدیه می گیرند این یک مدل دیگرش بود .در این روز فرخنده همه بانوان لباسهای مجلسیشان را می پوشند و به همراه پارتنرشان تشریف می برند مسابقه اسب سواری آنجا هم روی اسبها شرط بندی می کنند و کلی بهشان خوش میگذرد لابد .القصه وسط شهر همان میدانی که همیشه عکسهایش را دیده ای جمع میشوند تا با اتوبوسهایی که از قبل برنامه ریزی شده اند تشریف ببرند مسابقه و شرط ببندد .توریستها و خارجی هایی از قبیل ما هم اینوقتها دوربین بدست حظ بصر می برند .منکه از دیدن اینهمه زن و مرد شیک مجلسی عطر و ادکلن زده کلی به وجد آمدم .و جای همه دوستانم را خالی کردم .


پ.ن: این پست کلی درس آموزنده دارد .الکی که نیست .عکسها را در ادامه مطلب ببین ،



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 73 ،

2015-08-02

دیروز هم یک مشت کلاغ به دیدنم آمده بودن .



بسه دیگه چشم چرونی نه ؟!!

عجالتن حرف قابل به عرضی نیست مگر همینها که سر قرار صوتی گفتم برات


پ.ن: ... یعنی عنوان مناسب این پست پیدا نکردم .




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 61 ،


دو سه روزه منتظرم این گل به آفتاب لبخند بزنه تا عکسشو نشونت بدم اما تمام چند روزه گذشته بارون بود و امروز که فقط ابرها هستن هنوز این گل لبخند نزده و من هم که صبر ایوب ندارم که خورشید از پشت ابرها بیاد بیرون و خودشو به این ساقه نازک برسونه و گله خنده اش بگیره و منم در همون لحظه حس و حال داشته باشم و عکسشو بگیرم .اینه که همینکه که هست ، قصد و غرضم این بود که نشونت بدم حتی یه علف هرز هم راهشو بلده ، ینی بلده خودشو به خواسته اش برسونه .خب یک کمی تلاش میخواد ،یکم صبوری با چاشنی سر سختی . جان من نگاهش کن ! این برای رسوندن خودش به آفتاب بوده که ساقه اش را روی زمین کشونده .آخه سایه دیوارنمیزاره هیچوقت آفتاب به اونجایی که برگها در اومدن برسه و گله برای رسیدن به آفتابه که ساقه اش این شکلی شده .بعد ما آدما آفتاب تو دستامونم که هست قدر نمیدونیم ،رهاش می کنیم . چرا ؟چون اونطرف دیواره ، چون یک ذره صبر و تحمل نداریم ، چون از زمان می ترسیم ،چون می ترسیم وقتی به آفتاب رسیدیم پیر شده باشیم !فکرشم نمی کنیم که به هر حال که پیر میشیم چه با آفتاب چه بدون اون .حالا من اینجا دنبال آفتاب خودم می گردم تو اونجا منتظر بارون خودتی .اما بارون هم که میاد از ترس خیس شدن پشت پنجره ای .

باور کن میخواستم یه حرف دیگه ای بزنم .اما اونجا که از صبر و استقامت گله نوشتم حواسم پرت یه موضوع دیگه شد و عمرن برگردم از اول بنویسم .

حالا اون گله را بیخیال این عکس پایینی را هم همین امروز گرفتم .اینم ظاهرن گله اما عکسشو گرفتم که یادم بمونه چطور با سنگدلی گلدون شمعدونی عزیزمو گذاشتم پشت ساقه های شکسته این بوته خود رو چون قشنگ بود و خواستم گلدون اون از این محافظت کنه .بله فقط چون قشنگ بود حیفم اومد نابود بشه .قشنگی مهمه خب .حالا خودرو یا گل خونه ای چه فرقی داره ؟فرقشو هم تو میدونی هم من میدونم فقط نمیدونم چجوریه که قشنگی روی همه صفتهای خوب دیگه را می پوشونه .گلدون شمعدونی هم اگه الان گل داشت حتمن جاش اون جلو بود اما حالا که گل نداره و قشنگ نیست یه بوته خودروی فصلی به راحتی جلوشو می گیره!







برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 98 ،


عاشق خیالپردازیهای بی در و پیکرم .یکی از همین روزهای اجباری شستن ظروف ،دنگم نرم فراموش کرده بود قرص مخصوص ماشین بگیرم ، ظرف شستن هم عالمی دارد بخصوص که با چاشنی خیالپردازی مخلوطش کنی آنوقت است که حاضرم تمام ظرف چرکهای همسایه ها را هم بشورم . خلاصه داشتم فکر می کردم اگر همینطوری یک پول قلمبه ای گیرم بیاید اول کل آشپزخانه را میگذارم دم در ، بعد دیدم حالا که پول بی حساب هست چرا خسیس بازی در بیاودم کل وسایل خانه را می گذارم دم در .آنقدر که هیچی توی دست و پایم نباشد بعد اولین چیزی که خواهم خرید قوطی های رنگ خواهد بود .رنگهای شاد مات و براق .هررنگ را به تن یکی از دیوار ها خواهم مالید .آنقدر که سرم را که بر می گردانم هر دیواری رنگ خودش را داشته باشد .بعد از همین فروشگاه دیروزی که این چاقو و رنده ها را خریدم انواع رنگی ترین وسایلش را خواهم خرید ،هر چه رنگها شادتر من خوشحالتر . بعد به آن یکی فروشگاه سفارش وسایل دیگر را می دهم و فراموش نمی کنم که هر کدام از وسایلی که انتخاب می کنم یک رنگ شاد جذاب داشته باشد .بعد ترش یک سری هم خواهم زد به فروشگاههای مخصوص لباس زنانه و کمدم را ازرنگارنگترین لباسها پر خواهم کرد .یک عالمه هم پیاز گلهای رنگارنگ خواهم خرید و هر کدامشان را یک گوشه حیاط به خاک می سپارم تا بارورشان کند . بعد با کتری و قوری جدید رنگیم یک چای خوشرنگ برای خودم می ریزم و به همراه هفت رنگ ترین کیکی که تا بحال پخته ام نوش جان می کنم و در حالی که دارم داغی چای را هورت می کشم (چون کسی دور و برم نیست هورت می کشم و گرنه اینهمه بی کلاس نیستم بوخودا) یک نگاهی به همه رنگهای اطراف می اندازم و سعی می کنم شادی از زیر پوستم تا اعماق جانم سرک بکشد .بعدترش شاید یکی از آن آهنگهای پر هیجان فروغ پسند بگذارم و با تمام وجود با هر هارمونی اش بالا و پایین بپرم .

خیالپردازی است دیگر سخت نگیر .تازه هماهنگی رنگها را رعایت خواهم کرد که چیزی که به اسم خانه جدید میسازم شلوغ و حال به هم زن به نظر نرسد فقط رنگی رنگی باشد تا به هر طرف که نگاه می کنم حالم خوب بشود از دیدن رنگهای شاد .

این رنگ بازی ، این دوست داشتن رنگهای شاد باید نشانه خوبی باشد برای من .





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 67 ،



تابستان که تمام بشود ده سال از آن تصمیم سرنوشت ساز گذشته است .دو سالش هیچ ، هشت سال است اینجایم .زیر بارانی که آرزوی خیلیهاست ،بقول آن دوست جوانم در این جزیره ابری .امروز تمام مسیر پیاده رویی فکرم مشغول چیزهای غریبى بود . باد پیچیده بود زیر موهایم و گردنم را قلقلک مى داد ، شاید خیلى ها این روزهاى گرم تابستان آرزویشان همین یکذره آزادى باشد که گردنشان را بسپارند به خنکاى نسیم . یادم آمده بود از همین چند روز پیش که فیلم کوتاهى از ساز وآواز و رقص کنار خیابانى گرفته بود م ،شاید خیلیها آرزویشان یکذره شادمانى باشد . پسرک با کمترین وقفه براى فوق لیسانسش قبول شد و حالا مى تواند ادامه تحصیل بدهد همینجا توى همین شهر و در رشته مورد علاقه اش ،این هم آرزوی خیلى از پدرمادرهاست . فردا براى تجدید قرار داد مان براى ماندن در همین خانه قرار ملاقات داریم . میدانم که خیلى ها آرزویشان داشتن یک سقف است ، هواى تمیز ،مناظر زیبا ، طبیعت بکر ، دریا ،ساحل ،پیاده رویی بدون اضطراب ،بى مزاحم آرزوی خیلیهاست . هنوز تمام نشده ،آرامش این شهر، مدتهاست فراموش کرده ام بوق ماشینها چه صدایی دارد ،معنی ایستادن در صف ،کارهاى ادارى که همیشه بدون استرس و با احترام به آخر مى رسد ، باز هم هست ،آن یکى پسرم بیقرار باز شدن مدرسه هاست و این یعنی رضایت از درس و معلم و مدرسه ، باز هم هست بخواهم ریز و درشت کنم خیلى چیزهاى مهمتر دیگرى هم هست که خیلیها آرزویش را دارند و براى من عادى شده است ،همه اینها را میدانم اما چرا ؟ چرا اینهمه بیقرارم ؟ یک جاى کار لنگ میزند انگار ، یک جاى مهمى باید باشد که خو نمى گیرم به اینجا بودنم ، نیا بگو نا شکرى مى کنم که خود خودش میداند هیچکس نمى توانست به اندازه من شاکر اینهمه نعمت باشد اما یکجاى کار لنگ میزند انگار و جاى مهمى باید باشد ،




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 67 ،




از تاکسى که پیاده شدند اول مرد پیاده شد زن دلش بوسیدن خواسته بود و بوسیده شدن اما نه مکانش مناسب بود نه زمانش . فقط گفته بود خدانگهدار و شنیده بود خدا نگهدار ، بعد مرد نشسته بود روى صندلی جلوى ماشین و زن ایستاده بود سر کوچه تا رفتن مرد را دیده باشد ، زن ایستاده بود و چیزى که میدید هیبت مرادنه مردى بود که دور میشد اما هر چه زن انتظار کشیده بود مرد سرش را بر نگردانده بود براى آخرین دیدار حتى از توى آینه هم نگاه نکرده بود و تاکسى دور شده بود ،تمام هفته بعد را هر دو سعى کرده بودند رنج دلشان را برطرف کنند و همه ماه بعدش هم .اما هر چه بیشتر دست و پا زدند بیشتر رنجیدند .مرد ، گناه را از زن میدانست که رفته بود اما زن کوتاهی را از مرد میدانست چرا که آنکه زودتر رفت او بود همان اویی که حتی برای آخرین نگاه سر برنگردانده بود و زن همانوقت ،سر همان کوچه ، وقتی تاکسی دور شده بود به عشقی که همان روز صبح درباره اش حرف زده بودند شک کرده بود.


پ.ن: متن بالا یک تکه کوچک از داستان بلندی است که شاید بلاخره یک روز تمام بشود . عنوان مطلب هم عنوان همین قصه بلند است .از تو چه پنهان این تکلیف را استاد عزیزم گردنم انداخته باید مثل مشق شب بنویسم و تحویل بدهم تا زیر دفترمشقم را امضا کند .تا من از دیدن آفرینهای زیر امضایش هی ذوق کنم و لبخند بزنم .فقط خدا کند مشقهایم را با خودکار قرمزش خط نزند .شاید اگر ده تا آفرین کنار هم ردیف کنم استاد عزیزم جایزه ای هم برایم در نظر بگیرد . جایزه ام شاید یک فنجان قهوه باشد در کناردوست .البته اگر مستحق این جایزه باشم .


پ.ن2:با گنده بک کنار آمدیم ،همانطور که توی عکس می بینی او همه تلاشش را می کند که هر روز زیبا تر شود من هم از خیر دیدن گلهای ریز پشت سرش گذشتم .




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 65 ،


هیچگاه تو را...

آنگونه دوست نخواهم داشت...

که زندانیم باشی...

تومیتوانی پرنده باشی...

اما...

اینکه بخواهی تاچه حد...

درآسمان من...

اوج بگیری...

درخودتوست...

بستگی دارد به...

"آرزویت" "باورت" "خواستت" "صداقتت"

و...

"عشقت"

هرمیزان که...

ازچشمه عشق...

سیرابتربنوشی...

بیشتراوج خواهی گرفت...!

من...

تورا...

آرزونخواهم کرد...

آنکه بادل می اید...

بادل می ماند...

واین...

می ارزد به تمام زندگی

***********************************************

قسمت دوم خاطره باز را نوشته ام ،منتظرم استاد از سفر برگردد تا اینجا منتشر کنم دومین کارت آفرین را بگیرم !

پیش از سفر آنقدر جمله های تاکیدی نوشته است که مجبور شدم جواب بنویسم چشم استاد با کبریت بازی نمی کنم در را روی غریبه ها باز نمی کنم ،شبها مسواک یادم نمیرود ،تو را بخدا برو خیالت راحت باشد .خدا از این استادها نصیب همه بکند ما که بخیل نیستیم .


پ.ن: این روزها که نوشتن خاطره باز مشغولیت ذهنیم شده عاشقانه ها بیشتر توجهم را جلب می کند ،شعر بالایی را از لابلای متنهای کپی پیستی واتس آپ کش رفتم ،نگاه عاشقانه ظریف زیبایی است که توانست مرا آنقدر تحت تاثیر قرار بدهد که بخواهم اینجا کپیش کنم .





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 76 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2157
  • بازدید امروز :8
  • بازدید دیروز : 4
  • بازدید این هفته : 12
  • بازدید این ماه : 163
  • تعداد نظرات : 0
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه